|
سهراب: گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي..... هيچكدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:
ديوانه ي باران نديده!...
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم ، شكل تنهاييست ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشاييست ! مرا در اوج مي خواهي تماشا كن ،تماشا كن دروغين بودم از ديروز مرا امروز ، حاشا كن ! در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال ما همه از من گريزانند تو هم بگذر ، از اين تنها... فقط اسمي بجا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خا لي قلم خوشكيده در دستم گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم به جز درخود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم؟! رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند ... شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند... رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند ...
سلام اي چشم باراني ! پناهم مي دهي امشب ؟ منم آن آشناي ساليان گريه و لبخند ميان آب و گل رقصان ، ميان خار و گل خندان دل و دين در کف يغما و من تنها و من تنها... به ظلمت رهسپار نور و از ميراث هستي دور رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمي محفل و من با اشک مي شويم تمام شعرهايم را
سلام دوستان عزیز با اجازه همگی من عازم سفرم می خوام برم مشهد به زیارت امام رضا ایشاالله قسمت بشه شما هم برین و خواهش می کنم تا وقتی بر می گردم وب آهنگ تنهایی رو از نظرات قشنگتون بی بهره نزارین و برام دعا کنین راستی هر کسی نظر بده ٬ منم واسش دعا می کنم
در شبی تاریک که صدایی با صدایی در نمی آمیخت و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک ، یک نفر از صخره های کوه بالا رفت و به ناخن های خون آلود روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر . شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید . ازمیان برده است طوفان نقش هایی را که بجا ماند از کف پایش. گر نشان از هر که پرسی باز برنخواهد آمد آوایش . آن شب هیچکس از ره نمی آمد تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود . کوه : سنگین ، سرگران ، خونسرد . باد می آمد ، ولی خاموش . ابر پر می زد ، ولی آرام . لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز رفت تا برتخته سنگی کار کندن را کند آغاز ، رعد غرید کوه را لرزاند برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه پیکر نقشی که باید جاودان می ماند . امشب باد و باران هر دو می کوبند باد خواهد برکند از جای سنگی را و باران هم خواهد از آن سنگ نقشی را فروشوید هر دو می کوشند می خروشند لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه مانده برجا استوار ، انگار با زنجیر پولادین سالها آن را نفرسوده ست کوشش هر چیز بیهوده ست کوه اگر بر خویشتن پیچد سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت در شبی تاریک .
هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم آنقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه حتی با اینکه هیچکس مثل من عاشق تو نیست
كربلا كعبه ي عشق است و من اندر احرام عباس يعني تا شهادت يكه تازي ولادت قمر بنی هاشم ابوالفضل عباس را به تمام عاشقان و دوست داران آن حضرت تبریک می گم.
این آه حسرتی که برای تو می کشم رنج محبتی است،که پای تو می کشم صورتگر خیالم و نادیده روی تو در برق دیده دور نمای تو می کشم ترسا کشد به سینه صلیب نیاز و من بر لوح روح،نقش رضای تو می کشم با این همه مناعت طبعی که در من است منت ز خاک پای گدا تو می کشم در آخرین دمی که رود جان ز پیکرم دل را کشان کشان به سرای تو می کشم من عاشقانه بار فراق تو می برم من صادقانه جور جفای تو می کشم بار امانتی که به دوشم نهاده ای با شوق دل،قسم به ولای تو می کشم گاهی ز روزن قفس ای قاصد مراد آهسته سر برون به هوای تو می کشم
من آن ساکن شهر رسواییم که از شور بختی تماشاییم فقیر سر کوی آشفتگی اسیر دل و عشق و شیداییم ز کم سوییم،خلق باور کنند که فانوس شبهای تنهاییم چه نیرنگها دیدم از رنگها همین بود حاصل بیناییم نه دلبسته راحت،نه وارسته شاد به حیرت از این چرخ میناییم چه سودی مرا ز اشک حسرت چو شمع؟ که محکوم این محفل آراییم الهی به محبوب خویشم رسان ز کف رفته دیگر تواناییم
|
About![]()
يه شب زير بارون که چشمم به راهه Archivesهفته دوم آذر 1387هفته اوّل آذر 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 Links
خلوت دل (بهترین وبلاگ ایرانی)
خلوت دل |