تبليغاتX
آهنگ تنهایی

آهنگ تنهایی

و به شوق فردا که تو را خواهم ديد چشم به راه مي مانم....... سیلی بی درد

سهراب: گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....


گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....


گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي


او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را

 

هيچكدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:

 

ديوانه ي باران نديده!...


چنان دل كندم از دنيا                       كه شكلم ، شكل تنهاييست

ببين مرگ مرا در خويش                   كه مرگ من تماشاييست !

مرا در اوج مي خواهي                      تماشا كن ،تماشا كن

دروغين بودم از ديروز                      مرا امروز ، حاشا كن !

در اين دنيا كه حتي ابر                         نمي گريد به حال ما

همه از من گريزانند                          تو هم بگذر ، از اين تنها...

فقط اسمي بجا مانده                            از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خا لي                            قلم خوشكيده در دستم

گره افتاده در كارم                              به خود كرده گرفتارم

به جز درخود فرو رفتن                          چه راهي پيش رو دارم؟!

رفيقان يك به يك رفتند                           مرا با خود رها كردند

همه خود درد من بودند                           گمان كردم كه همدردند ...

شگفتا از عزيزاني                               كه هم آواز من بودند

به سوي اوج ويراني                               پل پرواز من بودند...

رفيقان يك به يك رفتند                            مرا با خود رها كردند

همه خود درد من بودند                          گمان كردم كه همدردند ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت7:3 بعد از ظهرتوسط سیلی بی درد | |

سلام اي چشم باراني ! پناهم مي دهي امشب ؟
سوالم را که مي داني ! پناهم مي دهي امشب ؟

منم آن آشناي ساليان گريه و لبخند
و امشب رو به ويراني ، پناهم مي دهي امشب ؟

ميان آب و گل رقصان ، ميان خار و گل خندان
در آن آغوش نوراني ، پناهم مي دهي امشب ؟

دل و دين در کف يغما و من تنها و من تنها...
در اين هنگام رو حاني ، پناهم مي دهي امشب ؟

به ظلمت رهسپار نور و از ميراث هستي دور
در آن اسرار پنهاني ، پناهم مي دهي امشب ؟

رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن
رها از حد انساني ، پناهم مي دهي امشب ؟

نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمي محفل
تو از چشمم چه مي خواني ؟ پناهم مي دهي امشب ؟

و من با اشک مي شويم تمام شعرهايم را
پس از مصراع پاياني ، پناهم مي دهي امشب ؟؟؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت10:11 بعد از ظهرتوسط سیلی بی درد | |



تو به من خنديدي
 
ولی اما نمي دانستي که من به چه دلهره ای

از باغچه همسايه سیب را دزدیده م

باغبان از پي من تند دويد ،

سيب دندان زده را دست تو ديد !

غضب آلوده به من كرد نگاه ؛

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك...

و تو رفتي ...!

و تو رفتي و هنوز ،سالهاست

كه در گوش من آرام آرام

خش خش گامهاي تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 

(كه چراخانه كوچك ما سيب نداشت)

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت9:55 بعد از ظهرتوسط سیلی بی درد | |

امیدم را مگیر از من خدایا…خدایا

دل تنگ مرا مشکن خدایا…خدایا

من دور از آشیانم،سر به آسمانم…بی نصیب و خسته

ماندم جدا ز یاران،از بلای طوفان…بال من شکسته

از حریم دلم،رفته رنگ هوس…درد خود به که گویم، در درون قفس

وه که دست قضا،بسته پای مرا…روز و شب ز گلویم ناله خیزد وبس

می زنم فریاد…هر چه بادا باد…آه از این طوفان،وای از این بیداد

می زنم فریاد…هر چه باداباد…آه از این طوفان،وای از این بیداد


+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت3:0 بعد از ظهرتوسط سیلی بی درد | |

 

سلام دوستان عزیز

با اجازه همگی من عازم سفرم   و امروز هم حرکت می کنم

می خوام برم مشهد به زیارت امام رضا ایشاالله قسمت بشه شما هم برین

 

و خواهش می کنم تا وقتی بر می گردم وب آهنگ تنهایی رو  از نظرات قشنگتون بی بهره نزارین و برام دعا کنین

راستی هر کسی نظر بده ٬ منم واسش دعا می کنم

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت7:57 قبل از ظهرتوسط سیلی بی درد | |

 

 

در شبی تاریک

که صدایی با صدایی در نمی آمیخت

و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک ،

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر .

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید .

ازمیان برده است طوفان نقش هایی را

که بجا ماند از کف پایش.

گر نشان از هر که پرسی باز

برنخواهد آمد آوایش .

آن شب

هیچکس از ره نمی آمد

تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود .

کوه : سنگین ، سرگران ، خونسرد .

باد می آمد ، ولی خاموش .

ابر پر می زد ، ولی آرام .

لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا برتخته سنگی کار کندن را کند آغاز ،

رعد غرید

کوه را لرزاند

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند .

امشب

باد و باران هر دو می کوبند

باد خواهد برکند از جای سنگی را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فروشوید

هر دو می کوشند

می خروشند

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده برجا استوار ، انگار با زنجیر پولادین

سالها آن را نفرسوده ست

کوشش هر چیز بیهوده ست

کوه اگر بر خویشتن پیچد

سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند

و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک

یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک .

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت3:44 قبل از ظهرتوسط سیلی بی درد | |

 

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم
یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

آنقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی
اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه
یا روی تیشه چشات غبار آهم بمونه
تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی
شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی

حتی با اینکه هیچکس مثل من عاشق تو نیست
پیش تو آینه چشام حقیره لایق تو نیست
حقیره لایق تو نیست


+نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت0:55 قبل از ظهرتوسط سیلی بی درد | |

 

كربلا كعبه ي عشق است و من اندر احرام
شد در اين قبله ي عشاق دوتا تقصيرم

دست من خورد به آبي كه نصيب تو نشد
چشم من داد از آن آب روان تصويرم

بايد اين ديده و اين دست دهم قرباني
تا كه تكميل شود حج من و تقديرم

عباس يعني تا شهادت يكه تازي
عباس يعني عشق يعني پاك بازي

عباس يعني با شهيدان همنوازي
عباس يعني يك نيستان تكنوازي

عباس يعني رنگ سرخ پرچم عشق
يعني مسير سبز پر پيچ و خم عشق

جوشيدن بحر وفا معناي عباس
لب تشنه رفتن تا خدا معناي عباس

 

 

ولادت قمر بنی هاشم ابوالفضل عباس را به تمام عاشقان و دوست داران آن حضرت تبریک می گم.

امیدوارم قسمت بشه سال دیگه تو حرمش بریم پابوسش

 

 

 

نظر یادتون نره ...

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت3:20 قبل از ظهرتوسط سیلی بی درد | |

این آه حسرتی که برای تو می کشم

رنج محبتی است،که پای تو می کشم

صورتگر خیالم و نادیده روی تو

در برق دیده دور نمای تو می کشم

ترسا کشد به سینه صلیب نیاز و من

بر لوح روح،نقش رضای تو می کشم

با این همه مناعت طبعی که در من است

منت ز خاک پای گدا تو می کشم

در آخرین دمی که رود جان ز پیکرم

دل را کشان کشان به سرای تو می کشم

من عاشقانه بار فراق تو می برم

من صادقانه جور جفای تو می کشم

بار امانتی که به دوشم نهاده ای

با شوق دل،قسم به ولای تو می کشم

گاهی ز روزن قفس ای قاصد مراد

آهسته سر برون به هوای تو می کشم

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت5:16 قبل از ظهرتوسط سیلی بی درد | |

من آن ساکن شهر رسواییم

که از شور بختی تماشاییم

فقیر سر کوی آشفتگی

اسیر دل و عشق و شیداییم

ز کم سوییم،خلق باور کنند

که فانوس شبهای تنهاییم

چه نیرنگها دیدم از رنگها

همین بود حاصل بیناییم

نه دلبسته راحت،نه وارسته شاد

به حیرت از این چرخ میناییم

چه سودی مرا ز اشک حسرت چو شمع؟

که محکوم این محفل آراییم

الهی به محبوب خویشم رسان

ز کف رفته دیگر تواناییم

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت5:12 قبل از ظهرتوسط سیلی بی درد | |